جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

زمزمه رفتن...

روزهای گرم تابستون داره میاد و تا ساعت 6-7 غروب نمیشه از خونه خارج شد.این آخرین روزهایی هست که مهمون رومانی هستیم.جمشید مشغول نوشتن تزدکتری هست و ارائه 4 سال تلاشش.و کم کم باید کول و بار رو ببندیم و برای زندگی تازه تو ایران آماده بشیم. اول از همه به صفای دور هم بودن فکر میکنم و اینکه اگه یه روز مریض بشم دیگه اینقدر تنها نیستم گر چه جمشید همیشه مونس خوبی برام بوده تو تمام لحظات ولی به هر حال اونم گرفتار بیرون از خونست.اینکه اگه یه روز غروب دلم گرفت دست غزل رو بگیرم و سری به مادر شوهرم بزنم.یهو باشیم بزنیم فرحزاد گل بگیم و گل بشنویم. غزل عزیزانی رو خواهد داشت که بهش محبت کنن و انرژی بگیره...شاید هم امکانی فراهم شد و من مشغول کار شدم...
 ولی وقتی یاد ترافیک تهران میفتم...یاد آسمون غبار آلودش ...یاد عبور و مرور سخت و بی نظمش ...یاد مردم بی حوصله اش ...یاد ایستادن تو ایستگاههای اتوبوس که هیچ برنامه منظمی برای حضور ندارند... یاد مترو که خیلی تهاجمی همدیگر رو حول میدند ...و اینکه بر خلاف اینجا که صندلی خالی متعلق به بچه هاست تا اسیب نبینند باید آماده باشم که بهم بگن" خانوم بچتو بلند کن من بشینم "...یه کم دلم میگیره.
 دیروز سعیده خواهر ته تقاریم عکسهای خودشو نامزدشو برام ایمیل کرد وکمی با هم چت کردیم...هر روز داره زیباتر میشه و با همسرش مانند دو فرشته اند. حدود 2 ماهی میشه که عقد شدند و عروسی سمیه خواهر پنج سال کوچکتر از خودم شهریور هست به لطف خدا همسر بسیار خوبی داره که در حال اتمام دوره تخصص پزشکیه.خونواده من ساکن مشهد هستند و من باید تهران زندگی کنم به هر حال همیشه این دوری بوده برای من ولی چاره اش یک ارادست ...لااقل تو یه کشور خواهیم بود ایران.
یه روزی میشه دوباره خونوادم از مشهد بخوان بیان تهران و من تا صبح خوابم نبره...و جونمو قربونشون کنم. چقدر خوبه خواهر داشتن با هم کپ میزنیم و میخندی و مسخره بازی میکنیم یه داداش یک دونه هم دارم که ارشد اولاده و تکیه گاه برامون . گر چه تکیه هممون  بیشتربه پدرمه که خدا قدرتشو ازش نگیره.از هیچ کاری برامون دریغ نداره کافیه لب تر کنیم.
ناهید خواهره از خودم 2 سال بزرگتره دو تا پسر ناز و مامانی داره و الحمد لله زندگیش خوبه...وای دوباره میشه دست پسرهاشو بگیره و بیا خونه من غزل صفا کنه با پسر خاله هاش.
این قصه سر دراز دارد....

هیچ نظری موجود نیست: