یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

این ۱۰ مهارت را به کودک بیاموزید




آموختن روش‌های محافظت از خود، شاید مهم‌ترین کاری باشد که والدین برای فرزندان‌شان انجام می‌دهند؛ حتی مهم‌تر از فراهم کردن خورد و خوراک و پوشاک مناسب....

البته همین‌ مهم‌ترین وظیفه، سخت‌ترین هم هست؛ چون اگر قرار باشد همه خطرات پیرامون کودک را به او توضیح بدهید، این کار آثار روانی نامطلوبی به جا می‌گذارد. در واقع کودک دیگر به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد نخواهد داشت و یک احساس اضطراب و ترس همیشگی، با او همراه خواهد بود اما اگر از گفتن این خطرات صرف‌نظر کنید، باز هم این کارتان عواقب خاص خودش را خواهد داشت. به گفته کارشناسان، در چنین مواردی باید خیلی حساب شده و منطقی با بچه‌ها صحبت کرد. بهترین راه این است که خطراتی را که در کمین بچه‌هاست با زبانی قابل فهم برای آنها توضیح داد و بلافاصله روش‌های پیشگیری از این خطرات را هم به آنها آموزش داد. هیچ‌گاه نباید برای هوشیار کردن کودکان قصه‌های ترسناک برای آنها تعریف کرد چون این داستان‌ها بچه‌ها را در وحشت و اضطراب رها می‌کند و هیچ راه‌حلی به آنها یاد نمی‌دهد. در این خصوص می‌توان به ۱۰ مهارت مهمی که پدران و مادران وظیفه دارند به فرزند خود آموزش بدهند، اشاره کرد.

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

زمزمه رفتن...

روزهای گرم تابستون داره میاد و تا ساعت 6-7 غروب نمیشه از خونه خارج شد.این آخرین روزهایی هست که مهمون رومانی هستیم.جمشید مشغول نوشتن تزدکتری هست و ارائه 4 سال تلاشش.و کم کم باید کول و بار رو ببندیم و برای زندگی تازه تو ایران آماده بشیم. اول از همه به صفای دور هم بودن فکر میکنم و اینکه اگه یه روز مریض بشم دیگه اینقدر تنها نیستم گر چه جمشید همیشه مونس خوبی برام بوده تو تمام لحظات ولی به هر حال اونم گرفتار بیرون از خونست.اینکه اگه یه روز غروب دلم گرفت دست غزل رو بگیرم و سری به مادر شوهرم بزنم.یهو باشیم بزنیم فرحزاد گل بگیم و گل بشنویم. غزل عزیزانی رو خواهد داشت که بهش محبت کنن و انرژی بگیره...شاید هم امکانی فراهم شد و من مشغول کار شدم...
 ولی وقتی یاد ترافیک تهران میفتم...یاد آسمون غبار آلودش ...یاد عبور و مرور سخت و بی نظمش ...یاد مردم بی حوصله اش ...یاد ایستادن تو ایستگاههای اتوبوس که هیچ برنامه منظمی برای حضور ندارند... یاد مترو که خیلی تهاجمی همدیگر رو حول میدند ...و اینکه بر خلاف اینجا که صندلی خالی متعلق به بچه هاست تا اسیب نبینند باید آماده باشم که بهم بگن" خانوم بچتو بلند کن من بشینم "...یه کم دلم میگیره.
 دیروز سعیده خواهر ته تقاریم عکسهای خودشو نامزدشو برام ایمیل کرد وکمی با هم چت کردیم...هر روز داره زیباتر میشه و با همسرش مانند دو فرشته اند. حدود 2 ماهی میشه که عقد شدند و عروسی سمیه خواهر پنج سال کوچکتر از خودم شهریور هست به لطف خدا همسر بسیار خوبی داره که در حال اتمام دوره تخصص پزشکیه.خونواده من ساکن مشهد هستند و من باید تهران زندگی کنم به هر حال همیشه این دوری بوده برای من ولی چاره اش یک ارادست ...لااقل تو یه کشور خواهیم بود ایران.
یه روزی میشه دوباره خونوادم از مشهد بخوان بیان تهران و من تا صبح خوابم نبره...و جونمو قربونشون کنم. چقدر خوبه خواهر داشتن با هم کپ میزنیم و میخندی و مسخره بازی میکنیم یه داداش یک دونه هم دارم که ارشد اولاده و تکیه گاه برامون . گر چه تکیه هممون  بیشتربه پدرمه که خدا قدرتشو ازش نگیره.از هیچ کاری برامون دریغ نداره کافیه لب تر کنیم.
ناهید خواهره از خودم 2 سال بزرگتره دو تا پسر ناز و مامانی داره و الحمد لله زندگیش خوبه...وای دوباره میشه دست پسرهاشو بگیره و بیا خونه من غزل صفا کنه با پسر خاله هاش.
این قصه سر دراز دارد....

جمعه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

چطور به همسرم بگویم باردارم؟

سيكل‌ ماهانه شما عقب‌افتاده و براي مطلع شدن از اين موضوع كه باردار هستيد يا خير آزمايش خون داده‌ايد؟!


اجازه بدهيد حدس بزنم: اگر شما به آزمايشگاه برويد و ببينيد كه جواب آزمايش مثبت است فوق‌العاده خوشحال مي‌شويد، ضربان قلب‌تان تند مي‌شود، لبخند به لب‌تان مي‌نشيند و دوست داريد اين خبر را به هر كسي كه مي‌شناسيد زودتر اطلاع دهيد.